|
خدا نگهدار
روز های اول راه چه ساده بود نگاهت چه ساده گفتی از عشق شدم رفیق راهت
گفتی تا بی نهایت شریک غصه هاتم گفتی تا آخر راه رفیق پا به پاتم
گفتی که شب حقیره تو روشنایی ماه تا وقتی با تو هستم نترسی از شب راه
گفتی با خوندن از عشق سکوت شب رو بشکن گفتی تو شعر عشقی نه این ترانه من
میگفتی اما پاهات یواش یواش میلرزید انگاری قلب سنگت داشت از سفر میترسید
تو تو میونه راه بریده بودی از من اما نگفته بودی چی دیده بودی از من
قصر دروغ عشق و چه ماهرانه ساختی اما قما عشق و چه خائنانه باختی
تموم گفته هاتو چه ساده کردی انکار تو اولین دو راهی گفتی خدا نگهدار + نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387 13:17 توسط محسن معصومی |
بار سفرم را بسته ام مقصدم؟ یک قدم آن طرف زندگی دیگر برای این دنیا رنگ تکرار گرفته ام دیگر زمین تاب سنگینی ام را ندارد و هوا تحمل تلخی ام را دلم هوای خاک کرده از اینهمه بی رنگی خسته ام میخواهم سفید پوش شوم میروم اما میدانم نه اینجا بدرقه میشوم نه آنجا پیشواز دلم هوای خاک کرده ذهنم بوی ماندگی گرفته یخ زده ام از خورشید میروم دنبال هوای دلم به خاک + نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387 18:50 توسط محسن معصومی |
هدیه ببین; دستم چه سرد است و چشمم چه حیران انگار دستم قبل از چشمم رفتنت را باور کرده چرا؟ چرا موقع رفتن خورشید را با خودت بردی؟ اینهمه سردی و تاریکی هدیه تنها شدنم بود؟ بعد از رفتنت آینه را شکستم که دیگر برای خودم تکرار نشوم و ساعت را که در امروز بمانم که از فردای بی تو بودن میترسم + نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387 19:4 توسط محسن معصومی |
حسرت نان
توی این شهر هزاران کودک همه شب را نگران میخوابند
روزها بی هدف و سرگردان همه در حسرت نان میخوابند
خنده روی لبشان گم گشته غرق در اشک روان میخوابند
همدم خلوتشان دیواریست که در آسایش آن میخوابند
همگی در به در یک پاسخ با خود اندیشه کنان میخوابند
این چه حسی است کسانی دارند که در آغوش پدران میخوابند
یا چرا سیر دلانی چون من اینچنین نرم و گران میخوابند
گویی از اینهمه فقر و بیداد بی سراغند چنان میخوابند
و ز بس بی دگران خوابیدند روی خواب دگران میخوابند
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387 13:47 توسط محسن معصومی |
مجنون بی لیلا خسته از ماندن در این تنهایی ام خسته از امروز بی فردایی ام خسته ام از انتظار و انتظار خسته از مجنون بی لیلایی ام من تو را تا بی نهایت خواستم شعر را با اشک چشم آراستم تا به عمرت دم به دم افزون شود لحظه لحظه از وجودم کاستم تا بمانی کار من اصرار شد بیت ها روی سرم آوار شد رفتی و من هم به پایت سوختم رفتی و تنهایی ام تکرار شد رفتی و دستان من هم سرد شد رفتی و این خانه جای درد شد رفتی و آرامشم را باد برد رفتی و چشمان من شبگرد شد رفتی و بی آنکه چشمی وا کنی یا نگاهی بر من تنها کنی رفتی و راهم به نابودی رسید کاش می شد عشق را معنا کنی + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387 18:24 توسط محسن معصومی |
برای او تو ای نادیده ای تنها بیا تا من , بیا تا من بیا تا لمس یک احساس نگو از فصل از رفتن بیا آغوش چشمت را به روی دیده ام بگشا بیا بی شوق دیدارت نخواهم ماند تا فردا بیا سرمای قلبم را پر از رویای بودن کن بیا این شهر تاریک است بیا یک شمع روشن کن من و یک عمر تنهایی من و امید یک باور بیا با من مدارا کن بمان تا لحظه آخر + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387 9:10 توسط محسن معصومی |
.............! هنوزم شاه نگاهم تو رخ چشم تو ماته هنوزم آبی ترین عشق رنگ اون چشم سیاته هنوزم تو رویاهامی توی این بغض صدامی تو دلیل گریه هامی توی شعرام جای پاته هنوزم صدات تو گوشم شعر رفتن رو می خونه هنوزم این دل خسته ام یاد آخرین نگاته رفتی اما هنوز عکست پای حرف من میشینه بدی خیلی کردی اما همه اش حرف خوبیاته میدونی از مال دنیا تو کفم هیچی ندارم برو اما مطمئن باش همیشه دعام باهاته + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387 19:55 توسط محسن معصومی |
مسافر هنوز پا در رکابم میدانم مسافر سفر نرسیدن شده ام خیلی دور شده ام به جایی رسیده ام که دیگر نور خورشید نمی تابد اما; هنوز سرگردانم به حرف پاهایم گوش نمی کنم که تاول هایش را در گوشم فریاد می زند من; مثل معمای حل نشدنی شده ام بی هدف بی مقصد تاریک وحشت زده و سر در گم فراموش کرده ام آمده ام دور شوم یا نزدیک؟ فرار می کنم یا تعقیب؟ آنقدر سبک شده ام که دیگر جای پاهایم روی خاک نمی ماند بازیچه جاده شده ام می رود..........می روم کج می شود..........کج می شوم بن بست می شود..........می ایستم + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387 13:21 توسط محسن معصومی |
به خانه برگرد روسری ات را محکم بگیر بادهای نا محرم در راهند دیشب که در خیالم قدم می زدی دیدم که ماه بولهوسانه نگاهت میکرد و امروز هم گرمای خورشید شهوت انگیز است به خانه برگرد من; چشمان درختان را گرفته ام زود از این خیابان گذر کن سلام ها را بی جواب بگذار و مواظب باش که مسخ بوی گل ها و روی عروسک ها نشوی به خانه برگرد و زیر چادر نمازت پنهان شو دیگر زیر باران هم قدم نزن و دیگر از آدم برفی هم بترس به خانه برگرد و چراغ ها را خاموش کن و از این پس گوشه ذهنت زندگی کن + نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387 15:36 توسط محسن معصومی |
مادر بزرگ کفنت را محکم ببند خاک سرد است و چشمانت را دیگر باز نکن که ما ارزش دیدن نداریم مطمئن باش; آنقدر بی وفا هستیم که زود فراموشت کنیم برو ما هم اگر روزی دلمان برای آزار دادنت تنگ شد به مزارت می آییم برو که دیگر ما نان تازه نخوریم برو که سرهای ما لایق دامنت نبود که لایق داشتنت نبودیم مادر بزرگم; می دانم که بعد از رفتنت دیگر خدا هم به ما سر نمی زند + نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387 11:8 توسط محسن معصومی |
|
| ||||||